Iranian Futurist 
Iranian Futurist
Ayandeh-Negar
Welcome To Future

Tomorow is built today
در باره ما
تماس با ما
خبرهای علمی
احزاب مدرن
هنر و ادبیات
ستون آزاد
محیط زیست
حقوق بشر
اخبار روز
صفحه‌ی نخست
آرشیو
اندیشمندان آینده‌نگر
تاریخ از دیدگاه نو
انسان گلوبال
دموکراسی دیجیتال
دانش نو
اقتصاد فراصنعتی
آینده‌نگری و سیاست
تکنولوژی
از سایت‌های دیگر



10- سینه سرخ ها
[28 Nov 2017]   [ هرمز داورپناه ]
وقتی پرنده از روی شاخۀ درخت بلند شد و به پرواز در آمد، بهروز کمی آن را با چشمانش دنبال کرد و آه کشید: " چقده قشنگ بود! با اون سینۀ سرخ قشنگش! کاش می تونستم ..." اما صدایی افکارش را بر هم زد. بابک در اتاق را باز کرده و مقابل آن ایستاده بود: " تو ... نمیای!؟" - کجا!؟ بابک سرش را تکان داد:" کلاس دیگه! کلاس بوکس! دیشب بهت گفتم که! نمی خوای بیای؟"

9- جناب دکتر...
[12 Nov 2017]   [ هرمز داورپناه]
هنوز عید آن سال از راه نرسیده بود که چند حادثۀ تلخ به طور پی در پی در کلاس بهروز روی داد. اولین آن این بود که جواد، یکی شاگردان مذهبی کلاس، با پیراهن سیاه به دبیرستان آمد و وقتی بهروز علتش را از او پرسید اعلام کرد که روز قبل، آیت الله کاشانی را به اتهام شرکت در ترور رزم آرا دستگیر کرده اند. بهروز که از این موضوع حیرت کرده بود با تعجب گفت:"اما اون که...توی کودتای 28 مرداد هم بوده! مگه اون باعث روی کار اومدن شاه نشد؟"

8 -انجمن هدایت
[29 Oct 2017]   [ هرمز داورپناه]
پدر گفت: " چه جالب! دارن یه جاده جدید می سازن برای شمال...به زودی می تونیم راحت بریم مازندران!" مادر نگاهی چپ چپ به او انداخت و زیر لب گفت: "چه جوری؟ با درشکه ...یا کامیون؟ ما که ماشین نداریم!" پدر سرش را تکان داد: "ماشینش هم جور می شه! تا اون جاده ساخته بشه...مام یه ماشین تر و تمیز و خوشگل داریم!" مادر که حالا کمی به موضوع علاقمند شده بود پرسید:" حالا این جاده ... تا کجا می ره؟"

7- مرد عوضی
[05 Oct 2017]   [ هرمز داورپناه ]
وقتی بهروز وارد شد، پدر داشت به سرعت در اتاق قدم می زد. از این سو به آن سو می رفت و سرش را تکان می داد. مادر در کناری ایستاده بود و پیراهنی را که برای گلریز دوخته بود بر تن او اندازه می کرد. بهروز که از قیافه گرفتۀ پدر به فکر افتاده بود بی موقع به آن جا آمده و مزاحم آن ها شده است چرخی زد که برگردد اما با بابک که پشت سرش ایستاده و راهش را سد کرده بود موجه شد و همان جا ایستاد. پدر که متوجه ورود آن دو نشده بود همان طور که سر ش راتکان تکان می داد تا انتهای...

6 - بُزی
[23 Sep 2017]   [ هرمز داورپناه]
وقتی بهروز وارد اتاق شد پدر در مقابل پنجره ایستاده بود و به گل هایی که به تازگی در باغچۀ حیاط کاشته بود نگاه می کرد، اما از پشت سر شباهت زیادی به پدری که بهروز می شناخت نداشت! به جای پیژامه و روبدوشامبر همیشگی،چیزی پوشیده بود که بهروز را به یاد گذشته های دور می انداخت. مادر که در گوشه ای نشسته بود و زیر چشمی او را می پایید ناگهان خندید: " انگار خیلی وقته که باباتو با فرنج نظامی ندیدی، هان؟ خیلی بهش زُل زدی!"

5- پایانِ یک آغاز
[02 Sep 2017]   [ هرمز داورپناه]
به محض این که صدای در بلند شد، بهروز کوله پشتیش را برداشت دستی برای مادر و گلریز تکان داد و در را باز کرد. در بیرون اما، بر خلاف انتظارش، اثری از نصرت و عزیزالله نبود. نگاه سریعی به این سو و آن سوی خانه انداخت و بعد صدای نازکی را از جایی شنید: "سلام!" با گیجی به طرف صدا چرخید. چند متر آن طرف تر ... نزدیک تقاطع کوچه، دختر جوانی ایستاده بود و خجلت زده به او نگاه می کرد. به آرامی گفت:"ببخشین . نمی دونستم که... خوابین!"

4- گرگ ها
[14 Aug 2017]   [ هرمز داورپناه]
آن روز وقتی پدر به خانه آمد چهره اش از شادی گُل انداخته بود. مادرکه در گوشه ای از اتاق نشسته بود و موهای گلریز را شانه می زد با تعجب گفت: "چی شده؟ مصدق برگشته یا انگلیسا رفتن؟" پدر سری تکان داد و با غرور گفت: "هیچ کدوم!" و بعد از لحظه ای اضافه کرد:"از اونم بهتر!" مادر با تعجب گفت: " راستی؟ یعنی ... اتفاقی که افتاده ...از برگشتن مصدق هم بهتر بوده!؟" " پدر سرش را تکان داد: " آره!" و بعد از لحظه ای اضافه کرد: " یعنی که ...برای ما!... از این بهتر نمی شد!"

3- شتر دیدی ندیدی
[20 Jul 2017]   [ هرمز داورپناه]
هنوز سال به طور کامل تمام نشده بود که دوران اقامت خانواده در خانۀ کوچه صالحی به پایان رسید. این بار صاحبخانه که به قول خودش سال های سال با پدر مدارا کرده بود کاسۀ صبرش لبریز شد و به همین خاطر با تهدید هایی که با صدور فرمان تخلیه خانه همراه کرد ترس در دل پدر انداخت و باعث شد که روند خروج خانواده از آن خانه و باغ ( که حالا نه تنها از حالت زباله دانی چند سال پیشش بیرون آمده بود بلکه پوشیده از درخت های سر سبز و بلند و باغچه هایی پر از گل های رنگارنگ...

۲- خون آشام
[27 Jun 2017]   [ هرمز داورپناه]
هنوز یک هفته بیشتر از آرتیست بازی واقعی بابک، و شرکت او در فیلمی سینمایی نگذشته بود که وحشت بر خانه شان مستولی شد. حالا دکتر مصدق و بیشتر اعضای کابینه اش به وسیله حکومت کودتا که پدر آن را به علت این که خودش هم نظامی بود "دولت شاهنشاه" می نامید، به زندان افتاده و گروهی از یاران نزدیکش مانند دکتر فاطمی، دکتر آذر، مهندس حسیبی، مهندس حقشناس متواری بودند. این مطلب تقریباً هر شب در صحبت های پدر تکرار می شد به طوری که حتی گلریز هم نام افراد دستگیر...

کتاب ۲: نوجوانی - فصل اول: قهرمان
[28 May 2017]   [ هرمز داورپناه]
روز ۲۹ مرداد همه دیر از خواب بیدار شدند. شب قبل، آن ها تا دیر وقت بیدار مانده بودند. تلفنِ منزل مرتباً زنگ می زد و هر وقت هم که ساکت می شد، پدر گوشیش را بر می داشت و شماره ای می گرفت. آشفته و نگران بود و اضطرابش همۀ ساکنین خانه رت تحت تأثیر قرار داده بود. مادر با قیافه ای نگران او را زیر نظر داشت. بهروز و بابک در کناری نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بودند، و گلریز تلاش می کرد تا سر خودش را با عروسکی که چندی پیش از مادر بزرگ هدیه گرفته بود گرم کند،...

46 – کودتا
[26 Mar 2017]   [ هرمز داورپناه]
دعوایی که از نظر پدر به درگیری میان خروس های جنگی می مانست با اعزام تعدادی از بچه ها به کلانتری خاتمه نیافت. گرچه همان روز تمام آن "خروس های جنگی" با ضمانت پدر و سایر ریش سفید های محل از زندان بیرون آمدند، اما دلخوری هایشان از یکدیگر باقی ماند. به همین خاطر، برای جلوگیری از تکرار این درگیری ها، پدر فرمان داد که از آن پس، گروه "عباس - ناصر- منصور"، ا اصلاً به خانۀ آن ها نیایند و یا اگر واقعاً لازم شد که بیایند... به شنا در استخر و خوردن نان و پنیر...

45- خروس جنگی
[04 Mar 2017]   [ هرمز داورپناه]
هنوز مدارس تعطیل نشده بودند که اولین جوجه ها سر از تخم بیرون آوردند. آن روز صبح بابک و بهروز با صدای جیغ و داد گلریز که زودتر از آن ها بیدار شده و صدای جوجه ها را شنیده بود از خواب پریدند. او با عجله به اتاق آمد و یقه بابک را که به شدت خواب آلود بود و نمی خواست از رختخواب بیرون بیاید گرفت و کشید و فریاد زد: "داداش مرغ و خروساتون در اومدن!"

44 – مرغ، یا خروس؟
[22 Feb 2017]   [ هرمز داورپناه]
نزدیکی های عید بود که پدر ابتدا ابوذر و بعد شهربانو را بیرون کرد. علت آن چه بود بچه ها تا مدت ها نفهمیدند. تا آن جا که بهروز می دانست، پدر گرچه از ابوذر در بسیاری مواقع ناراضی و عصبانی بود اما از شهربانو، از این زن لاغر و پرکار، همیشه تعریف می کرد و هیچ کدام از بچه ها انتظار این که او شهربانو را بیرون کند نداشتند. اما یک روز که بهروز و مادر از " دبیرستان نمونه آمریکایی" بر گشتند شهربانو در خانه نبود و پدر در جواب مادر فقط سری تکان داد و زیر لب گفت:...

43- فرشته
[17 Feb 2017]   [ هرمز داورپناه]
شاید یکی از دلایکی که بهروز و بابک از ابتدا علاقه ای به کشتن فرشته، دختر همسایه شان آقای مصلحی، نداشتند، اسم او بود. درست است که بعد از آشنایی با او فهمیدند که او دختری بسیار مهربان، و به قول مادر " معاشرتی" است، و "حتی والیبال و فوتبال هم بلد است"، و در نتیجه افرادی انقلابی مثل آن ها، حتی در سن دوازده سیزده سالگی هم نمی توانند خودشان را قانع کنند که چنین فردی را بکشند،

42 - سقوط ماه
[07 Feb 2017]   [ هرمز داورپناه]
بیش از چند روز از دستگیری گروهبان "آقا مصطفی" و پسر و بقیه دارو دسته اش نگذشته بود که به قول پدر"درگیری ها" شروع شد. وقتی پدر این حرف را می زد قیافه اش بسیار گرفته و ناراحت بود و مثل همۀ مواقعی که عصبی می شد، با قدم هایی محکم از این سو به آن سوی اتاق می رفت و دست هایش را به هم می مالید. آن روز همۀ خانواده در اطراف اتاق جمع بودند. مادر وسایل کارش را روی زمین پهن کرده بود و با چرخ خیاطی دستیش سرگرم دوختن "سیسمونی" برای بعضی بچه های تازه تولد یافتۀ

41- کرم ها
[24 Jan 2017]   [ هرمز داورپناه]
فردای آن روز، پدر خیلی خوشحال بود. مرتباً از یک سوی اتاق به سوی دیگر می رفت و دست هایش را به هم می مالید. بی اندازه به هیجان آمده بود. مادر اما کاملاً خونسرد روی تشکچه ای که کنار دیوار و نزدیک به پنجره گذاشته بودند نشسته بود، بافتنی می بافت، و زیر چشمی پدر را می پایید. اما بالاخره حوصله اش تمام شد و زیر لب گفت: "خب، انگار کار قوام دیگه تموم شده ، نیست؟"

40- سگ شکاری
[07 Jan 2017]   [ هرمز داورپناه]
آن روز که نمایشنامۀ سه تفنگدار تبدیل به آرتیست بازی در انتهای باغ شد و تماشاچیان آن بعضی با خنده و بعضی با دلخوری، صندلی ها و چهارپایه هایشان را ترک کردند، در واقع آخرین روز حیات تئاتر خانگی بهروز و بابک بود چرا که گرچه وقتی آن ها خواستند پول بلیط ها را به تماشاچیان ناکام پس بدهند به جز دو سه نفر کسی آن را قبول نکرد اما بعد از آن دیگر هیچ کس علاقه ای به تماشای نمایش های آن ها نشان نداد و تئاتر آن ها خود به خود به پایان حیات خود رسید. تنها نتیجه...

39- صاحبخانه
[27 Dec 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن سال، زمستان انگار که تمامی نداشت. وقتی برف شروع شد آن قدر بارید که نه تنها باغ زیر آن مدفون شد بلکه استخر کوچک هم بعد از یخ کلفتی که روی آن را فرا گرفت چنان به زیر برف رفت که با شمشاد های اطراف آن و گل های باغچه، هم سطح شد و قابل تشخیص نبود که در آن جا استخری هم هست. حتی آشپز خانه گاهی به قدری سرد می شد و در برف فرو می رفت که شهربانو نمی توانست برای پختن غذا در آن دوام بیاورد. این بود که پدر باز به فکر برگرداندن ابراهیم افتاد و از طریق یکی از آشنایان...

38- نادر شاه افشار
[10 Dec 2016]   [ هرمز داورپناه]
وقتی بالاخره تب بهروز و گلریز قطع شد و لکه های سرخی که تقریباً همه جای بدنشان را پوشانده بود از میان رفت، بهروز اجازه یافت که به مدرسه،که همان دبستان "شاهپور تجریش" در "باغ فردوس" بود، باز گردد. . حالا بیش از دو ماه از آغاز سال تحصیلی گذشته بود ، اما روز اول که بهروز به مدرسه بازگشت به ناگهان احساس غریبه بودن کرد. در کلاسشان البته تمامی بچه های سه راه جعفر آباد جمع بودند، اما آن هایی را که روی نیمکت اول، در کنار او، نشسته بودند هرگز ندیده بود،...

37- سرخ پوست ها
[21 Nov 2016]   [ هرمز داورپناه]
دلیل اصلی این که پدر و مادر میل نداشتند بچه ها از دعوت شدن آقای اعتمادی به خانه شان خیلی زود مطلع شوند در واقع این نبود که آن ها دلشان نمی خواست آقای اعتمادی فکر کند او را به منظور کمک مالی گرفتن به آن جا دعوت کرده اند. علت اصلیش این بود که آن ها نمی خواستند بچه ها از تصمیمی که مادر گرفته بود، تا وقتی که به قول خودش " نه به بار بود و نه به دار"، با خبر شوند.

36- آلبالو پلو
[13 Nov 2016]   [ هرمز داورپناه]
ماجرای رو به رو شدن بچه ها با آن مار یا افعی بزرگ که سرش در آن زمان به نظر بهروز به اندازۀ یک طالبی می آمد، هر چه که بود تیر خلاص را به اقامت آن ها در میان کوه های اطراف گلاب درٌه زد. مادر که تا آن زمان با تلاش زیاد خودش را قانع کرده بود که محل زندگیشان تا حدی امن است، بعد از شنیدن داستان آن افعی بزرگ، چنان احساس نا امنی می کرد که دایماً حواسش به بچه ها بود تا مبادا کمی از دید رس او بیرون بروند و به چنگ آن افعی یا یکی از قوم و خویش های دور و نزدیکش...

35- آرسن لوپن
[28 Oct 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن روز که بچه ها به جای درست کردن دستۀ ارکستر به کنار رودخانه رفتند تا "آرتیست بازی" کنند،به اصرار بابک به جای آن کار به ساختن استخری در رودخانه پرداختند وچند ساعتی هم تلاش کردند،اما در نهایت به علت نداشتن وسایل حفاری و بازی گوشی بچه ها که به جای کار، به آب پاشی به سرو روی هم و انداختن سنگ به داخل آب برای خیس کردن یکدیگرمشغول شدند و بالاخره استخر که ساخته نشد هیچ، کف گودال زیر آبشار رودخانه هم به علت افزایش تعداد قلوه سنگ های داخل آن کمی بالا...

۳۴- ارکستر گلاب دره
[17 Oct 2016]   [ هرمز داورپناه]
اقامت خانواده در خانه میدان تجریش، بر خلاف انتظار همه بخصوص بهروز و بابک که کار کشاورزی شان در باغچه های حیاط گسترش یافته بود و تازه به آن مکان علاقمند شده بودند بیش از دو ماه به طول نینجامید. علتش این بود که پدر تنها توانسته بود اجارۀ دو ماه آن محل را با استفاده از پول باقی مانده از فروش خانۀ خانی آباد بپردازد و آن ها چاره ای جز ترک کردن آن محل نداشتند.

33- زولبیا بامیه
[02 Oct 2016]   [ هرمز داورپناه]
نزدیکی های عید بود که هیجانات دور و بر دبستان بهروز، و درنتیجه شور و هیجان بچه های مدرسه، اوج گرفت. ظاهراً در خارج از مدرسه خیلی خبرهای جالب بود که توجه همه را به خود جلب کرده بود. حالا نخست وزیری که بابک بارها حرف کشتنش را زده بود واقعاً کشته شده بود، در شهر حکومت نظامی اعلام کرده بودند، قاتل نخست وزیر هم قهرمان ملی اعلام شده بود و همه خواستار آزادی فوری او بودند.

32- جریان نفت
[21 Sep 2016]   [ هرمز داورپناه]
مدتی بعد از عبور بچه ها از کوچه قجرا ، یک روز بعد از ظهر که بهروز همراه با دوستش حسین از مدرسه به خانه آمد اثری از بابک ندید. بابک همیشه قبل از او به خانه می رسید و در اتاقشان منتظر او بود. و غیبت آن روزش برای بهروز چیزی بسیار غیر عادی به شمار می آمد. بهروز مدتی به این سو و آنسوی خانه رفت و سر خود را گرم کرد تا بابک از راه برسد و وقتی او بازهم پیدایش نشد با نگرانی نزد مادر رفت و زیر لبی پرسید:

31 - کوچه قٌجَرا
[01 Sep 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن سال ماجراهای مربوط به مدرسه رفتن بچه ها از ساعات اول صبح شروع می شد چرا که گرچه مدرسه های بچه ها از خانه شان چندان دور نبود پدر به دلیل نامعلومی اصرار داشت که شخصا آن ها را با خودرو شخصیش به مدرسه برساند و بعد ازظهر هم به خانه بازگرداند، وخودرو، که همان دوج 37 مشهور بود، با وجود تعمیرات اخیرش حاضر نبود صبح ها در ساعتی که آن ها می خواستند به مدرسه بروند، از جایش تکان بخورد وبه ناچار باید به کمک هندل زدن مکرر آن، یا هُل دادنش تا فاصله ای دور ،...

30- فرار از خانی آباد
[17 Aug 2016]   [ هرمز داورپناه]
باغ سه راه جعفر آباد به یک باره هم از دست نرفت چرا که وقتی پدر حکم اجرائیۀ آقای ملکی را دریافت کرد و متوجه شد که با کتک زدن این حاج آقای ثروتمند و پارتی دار نخواهد توانست گریبان خود را از چنگ بدهیش نجات دهد، راضی شد که باغ را بفروشند و طلب حاج آقا را بدهند به شرط این که او هم مهلتی را برای آن ها در نظر بگیرد تا محل جدیدی برای زندگی بیابند.

۲۹ - دزد
[02 Aug 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن سال عمر خانّۀ سه راه جعفرآباد به پایان رسید، و بهروز و بابک که به آن خانه خیلی علاقه داشتند و بخشی از بهترین دوران زندگیشان را در آن سپری کرده بودند، در خاتمه دادن به حیات آن نقش داشتند. در بهار آن سال بابک و بهروز بسیاری از روزهای تعطیلشان را با سه چرخه هایی که روز اول فروردین از "عمو نوروز" هدیه گرفته بودند به بازی در پیاده رو آن سوی خیابان دربند، که کنار باغ کاخ شاه بود و

۲۸ - زنبور ها
[21 Jul 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن سال عید، عمو نوروز برای اولین بار پیدایش شد! معلوم نیست تا آن زمان در کجا مخفی شده بود که در میان بچه ها هیچ کس از وجودش خبر نداشت. شاید هم قضیه به حال و حوصلۀ مادر و پدر مربوط می شد که درهنگام نوروز یا سرگرم رفع و رجوع در گیری های پدر با وزارت جنگ بودند و یا در گیر حل و فصل جنگ و جدل هایشان با یکدیگر. بعضی وقت ها هم البته به سیاتیک مادر مربوط می شد و یا به بیماری های مادر بزرگ و مسایل دیگری از این قبیل که حال و حوصلۀ چندانی برای تماس

۲۷- درس انشاء
[13 Jul 2016]   [ هرمز داورپناه]
وقتی تابستان آن سال تمام شد، بهروز و بقیۀ بچه های محله، خواهی نخواهی مدرسۀ دیهیم را که مدیر و ناظمش "آقای شمر" بود و خاطرات تلخ و شیرین زیادی از آن داشتند ترک کردند و به مدرسه دیگری که مقادیری دور تر از اولی بود، رفتند. علت انتقال آنها این بود که دبستان دیهیم در آن زمان سه کلاس بیشتر نداشت و بچه ها، یعنی بهروز، عباس، فرهاد، نصرت، فریدون، و بهمن، که کلاس سوم را تمام کرده بودند،چاره ای جز این نقل و انتقال نداشتند.

26- سینما بهار
[27 Jun 2016]   [ هرمز داورپناه]
بزرگترین و شاید پر هیجان ترین تفریح بچه ها در تابستان آن سال که بهروز به تازگی نه سالش شده بود و می خواست به کلاس چهارم برود رفتن به سینما بود. البته او پیش از آن هم بارها به سینما رفته بود و در واقع یکی از شیرین ترین خاطرات او از دوران "طفولیت" رفتن به سینما با مادرش بود. اما این خاطرات تنها شامل او و مادر می شد و از بابک در آن ها اثری نبود چرا که برای بابک که کودکی پر شور و شر بود و ترجیح می داد در محلی وسیعتر از سالون سینما سرگرم بازی و "شیطنت "...

25- مردی در استخر
[08 Jun 2016]   [ هرمز داورپناه]
روزی که بهروز دوربین نظامی پدرش را کشف کرد یکی از روزهای بسیار جالب زندگیش بود. مادر در مواقعی که دچار بی پولی شدید می شدند تعدادی از اشیاء منزل را که زاید به نظرش می رسیدند، و دوربین قدیمی پدر هم یکی از آن ها بود، به سمسار های دوره گرد، که دایماً برای خرید اشیاء کهنۀ مردم در کوچه ها پلاس بودند،عرضه می کرد.آن روز هم او یکی از همین سمسارها را به داخل خانه دعوت کرده و سرگرم چانه زدن با او برای فروش بعضی خرت و پرت ها بود

24 - سفر عید
[29 May 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن سال عید خانواده بهروز برای اولین بار به مسافرت رفتند. علت آن هم این بود که پسر عموی پدر در یکی از روستاهای دوردست به نام "اوشان" خانه ای برای مدت چند روزدر هفتۀ دوم عید، اجاره کرده و از همۀ قوم و خویش های نزدیک، و مخصوصاً از پدر که ساز می زد و صدای خوبی هم داشت و مجلس گرم کن به حساب می آمد،مصٌرانه خواسته بود که هر طور شده به این سفر بیاید. پسرعمو البته توضیح هم داده بود که ممکن است رفتن به خانۀ او کمی مشکل باشد چرا که وسایل نقلیه تنها می توانستند...

23 – لوژ سواری
[15 May 2016]   [ هرمز داورپناه]
نزدیکی های عید آن سال ناگهان برف سنگینی آغاز شد و همه جا را فرا گرفت ، و در نتیجه ادارۀ فرهنگ شمیرانات اعلام کرد که تمام مدارس ابتدایی ناحیه تا اطلاع ثانوی تعطیل هستند. البته پدر و مادر بهروز می گفتند که شاید هم دلیل تعطیلی ناگهانی، تیر خوردن شاه و بحران سیاسی بوده که بعد از آن در تمام مملکت پیش آمده بود، اما برای بچه ها علت تعطیلی اصلاً اهمیتی نداشت، مهم این بود که حالا آن ها چند روزی بیکار بودند و خانه هایشان هم در رأس خیابانی شیب دار و پوشیده...

22- ترور
[07 May 2016]   [ هرمز داورپناه]
سال تحصیلی جدید که آغاز شد بچه ها خود را با مشکل تازه ای رو به رو دیدند: آقای قاسمی. درس تعلیمات دینی آقای قاسمی که پیرمردی متعصب، سخت گیر و بد اخلاق بود، همۀ بچه ها را از همان هفته های اول سال غرق در وحشت کرد. جلسۀ اول درس "قرآن شرعیات" کلاس سوم تا نیم ساعت به خوبی و خوشی گذشت چرا که معلم جدید در این مدت به نصیحت بچه ها پرداخت تا به راه راست هدایت شوند، و از آن ها خواست که درس او را که مطالعۀ قران و یک جزوۀ کوچک به اسم "شرعیات" بود هر شب بخوانند...

21- سیگار
[26 Apr 2016]   [ هرمز داورپناه]
وقتی سال تحصیلی تمام شد، بابک که حالا کلاس چهارم را هم تمام کرده بود و کلاس پنجمی به حساب می آمد و برای تمام کردن تحصیلاتش در دبستان، که شش کلاسه بود، فقط یک سال دیگر در پیش داشت، شدیداً احساس بزرگی می کرد. بهروز هم که حالا کلاس دوم را تمام کرده بود و کلاس سومی محسوب می شد، و بنا بر این برای به پایان رساندن آن مدرسه، که چهار کلاسه بود، فقط یک سال دیگر در پیش داشت، دقیقاً همان احساسی را پیدا کرده بود که بابک داشت. اما از آن جا که ظاهراً هیچ...

20- نیش عقرب
[17 Apr 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن روز که بهروز عقرب را کشف کرد یکی از روز های مهم زندگیش بود. آن روز مادر به کمک فاطمه سرگرم تمیز کردن خانه و بررسی وضعیت انبار بود تا کاستی های آن را در زمینه بنشن و برنج و سایر مواد غذایی معین کند. پدر مثل همیشه غلامرضا را به کار گرفته و سخت درگیر سرو سامان دادن به باغچه ها و درخت ها و گل های باغ بود، و بابک با تیرو کمانش از این سو و به آن سوی باغ می رفت و در تلاش بود تا یکی دو گنجشک برای ناهار آن روز شکار کند! بهروز که در اتاق تنها مانده بود...

19 - حمٌام عمومی
[06 Apr 2016]   [ هرمز داورپناه]
یکی از خاطرات جالب دوران کودکی بهروز و بابک، رفنن به حمام بود . آن روزها البته منظور از "حمٌام رفتن" ، رجوع کردن به یکی از دو یا چند نوع گرمابه در خارج از خانه بود، چرا که خانه ها نه تنها آب گرم، بلکه غالباً لوله کشی آب هم، نداشتند. به این ترتیب "حمٌام رفتن" به این معنی بود که افراد، بقچه های خود را که حاوی حوله و لیف و کیسه و صابون و روشور و سنگ پا و لباس های تمیز بود، می بستند و از صبح زود به گرمابه می رفتند و شماره ای می گرفتند و به انتظار...

18-اجننٌه
[01 Apr 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن سال زمستان برف زیادی بارید. البته بارش برف سنگین در زمستان های شمیران امری غیر عادی نبود و همه از ماه ها قبل، حتی از چلۀ تابستان، خود را برای مقاومت در مقابل آن آماده می کردند. مادر بهروز در طول تابستان چندین و چند بار به کمک فاطمه و غلامرضا گلوله های بزرگی را که بی شباهت به گلوله های توپ نبود، از خاکه ذغال و بعضی چیزهای دیگر درست می کرد و روی پشت بام می گذاشت تا خشک شوند. همین گلوله ها بودند که در طول شب های سرد زمستان که دمای اتاق های خانه...

17 – کازانوا
[26 Mar 2016]   [ هرمز داورپناه]
دلیل این که بهروز با فرهاد سریع تر از سایر بچه ها دوست شد علاقۀ فوق العادۀ آن ها به قصٌه بود. آن ها هردو عاشق داستان های قدیمی بودند و به همین دلیل به هرکس که حاضر بود برایشان قصٌه ای بگوید به سرعت ارادت پیدا می کردند و دوستدارش می شدند. داستان هایی که فرهاد از مادر بزرگش، و بهروز از مادر، مادر بزرگ، فاطمه، و غلامرضا شنیده بود نقل مجلس آن دو بود و وسیله ای برای این که هر چه بیشتر با هم صمیمی شوند.

16-آقای شمر
[22 Mar 2016]   [ هرمز داورپناه]
آشنایی بهروز با آقای شمر در اول مهر ماه آن سال وموقعی شروع شد که او به مدرسه باز گشت -- البته نه آن طور که انتظارش را داشت به دبستان فردوسی در تهران، بلکه به دبستان "دیهیم" در خیابان سعد آباد شمیران! این دبستان که ساختمانی نو و حیاطی نسبتاً بزرگ و تمیز داشت، سه کلاسه بود و بنا بر این بابک که کلاس چهارم بود نتوانست در آن نام نویسی کند و به ناچار به دبستان "شاهپور تجریش"، که مقادیری دورتر، و در "باغ فردوس" بود، رفت. در نتیجه بهروز و بابک، راهشان...

15- حسین کرد شبستری
[07 Mar 2016]   [ هرمز داورپناه]
در طول تابستان آن سال بابک و بهروز شب های بسیاری را در خانه تنها بودند.در آن تابستان به عللی که بچه ها درست نمی دانستند پدر و مادر خیلی از مواقع منزل نبودند. بعضی اوقات می شنیدند که مثلاً عروسی فردی از خانواده بوده که "بچه های کوچک" در آن جایی نداشته اند. گاهی هم آن ها را با چشمان گریان می دیدند و غصه دار، و بعداً می شنیدند که یکی از افراد خانواده از دنیا رفته است .

14- بادبادک
[28 Feb 2016]   [ هرمز داورپناه]
وقتی بعد از چند وقت، فریبرز دوباره همراه با مادر بزرگ به خانۀ "سه راه جعفرآباد" برگشت، شش روز در آن جا ماند، و در تمام آن مدت، بچه ها دیگر عباس و نصرت را ندیدند.علتش این بود که بعد از ماجرای گنجشک ها، که پدر را خیلی ناراحت کرده بود، هم فریبرز خجالت می کشید به "جناب سرهنگ" نزدیک شود و هم این که پدر، به خاطر قتل آن گنجشک هنوز از او دلخور بود و ترجیح می داد فریبرز،

13– جناب سرهنگ
[21 Feb 2016]   [ هرمز داورپناه]
پدر بهروز مجموعه ای از تضاد ها بود. از یک سو مردی اهل ادب بود و در جوانی اشعار زیادی سروده بود، و اهل موسیقی و آواز و خلاصه انواع هنرها بود، و از سویی دیگر انسانی خشن و عصبی و اهل دعوا و مرافعه و کتک زدن هر کس که بر سر راهش سبز می شد! از یک سو فردی شجاع و بی باک به حساب می آمد که در جنگ های بسیاری شرکت کرده و بارها گلوله خورده و تا پای مرگ رفته بود، و از سویی دیگر فردی بسیار نازک دل و حساس بود که گاه با کوچکترین رویداد دلخراشی در کناری می نشست و

12- گنجشک ها
[12 Feb 2016]   [ هرمز داورپناه]
مدت کوتاهی بعد از آن روزی که بهروز با تیرو کمان سر آژان گشت را شکست، مادر بزرگ برای دیدار آن ها به خانۀ سه راه جعفرآباد آمد و پسرش فریبرز را هم با خود آورد. آمدن فریبرز به آن جا، برای بابک و بهروز نعمتی بزرگ به حساب می آمد چرا که در جوار او، که حالا برای خودش جوانی برومند محسوب می شد، آن ها هم اجازه می یافتند که از باغ خارج شوند و به دیدن مکان های دیدنی محلٌه، که خیلی برایشان تماشایی بود، بروند.

11- تیر و کمان
[07 Feb 2016]   [ هرمز داورپناه]
داستان خانۀ سه راه جعفرآباد با عباس شروع شد، اما آشنایی بهروز با او، که نه تنها همکلاسی اش و همسایۀ دیوار به دیوارشان بود بلکه فردی "محلی" به حساب می آمد و همۀ بچه های آن محله را می شناخت،کمک زیادی به بهروز و بابک کرد تا به راه و چاه زندگی در سه راه جعفرآباد آشنا شوند.

10 – خانۀ سه راه جعفرآباد
[30 Jan 2016]   [ هرمز داورپناه]
چند روز بعد از کشف اموال مسروقه در آب انبار، که منجر به بازیابی اموال چندین خانوادۀ دیگر هم شد، خانوادۀ بهروز به "خانۀ سه راه جعفر آباد "نقل مکان کرد. این کار البته طبق توافق قبلی پدر و مادر، قرار بود برای مدت سه ماه باشد ... اما خیلی بیش از این ها به طول انجامید.

9- کاراگاه
[26 Jan 2016]   [ هرمز داورپناه]
وقتی زمستان تمام شد، مادر دیگر خیالش از جانب بهروز راحت شده بود و فکر می کرد که او راه و چاه مدرسه را یاد گرفته است، و با وجود این که در این جریان یک بار سر خود را شکسته است و نزدیک بوده که کور شود، اما حالا دیگر به همه چیز مدرسه اخت شده است و نیازی نیست که او دایماً به همراه بهروز به مدرسه برود. البته در تمام ماه های پائیز و زمستان هم یدالله – "مصدر" پدر بهروز، یعنی نوکر نظامی آن ها– مسئول به مدرسه رساندن بهروز بود، اما مادر، که شاید به قابلیت های...

8- قلعه برفی
[17 Jan 2016]   [ هرمز داورپناه]
بهروز مدرسه رفتن را، هم زود، و هم قدری دیر شروع کرد. زود بود چون در آن زمان بچه ها تا هفت سالشان تمام نشده بود حق نداشتند به مدرسه بروند، و بهروز که تازه یک خورده از شش سالش بیشتر شده بود قرار بود تحصیل را شروع کند، چرا که مادر معتقد بود که اگر برای سال بعد ،که او هفت سالش می شد منتظر بمانند، آن وقت او که تولدش مدتی طولانی بعد از زمان آغاز سال تحصیلی بود، می باید دیر تر از سایر بچه ها ،یعنی در سن هفت سال و اندی ، به مدرسه می رفت، و این از نظر مادر...

7- لوکوموتیو
[14 Jan 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن سال برف بسیار سنگینی در تهران و حومۀ آن، بخصوص در شمیرانات بارید. بسیاری از دبستان ها و حتی دبیرستان ها به علت شدت بارندگی مکرراً تعطیل شدند و این امر برای بچه های دبستانی، که دل خوشی از مدرسه رفتن نداشتند خیلی خوشحال کننده بود. اما این امر در محیط زندگی بهروز و بابک تغییر چندانی به بار نیاورد چرا که آن ها در این سال دچار گرفتاری های خانوادگی شده بودند.

6- آقا
[11 Jan 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن روز که بهروز و مادر دست یکدیگر را گرفتند و برای دیدار " آقا" رفتند بهروز نزدیک شش سال داشت. آن ها به سمت یک خیابان سنگ فرش پهن و شلوغ می رفتند . ً در آن روزها پدر بهروز باز به مأموریت رفته بود و بهروز و مادر و بابک و گلریز تنها مانده بودند . طبق معمول این گونه مواقع، آن ها حالا با مادر بزرگ زندگی می کردند و منزلشان همان خانه ای بود که در آن لولو هم زندگی می کرد. اما حالا بابک به مدرسه می رفت و گلریز را هم مادر بزرگ و اعضای ابواب جمعی اش،

5- لولو
[10 Jan 2016]   [ هرمز داورپناه]
وقتی پدر بزرگ مرد بهروز هنوز خیلی کوچک بود. خاطرات چندانی از این مرد تحصیل کرده و آرام که همه او را "آقای دکتر" صدا می کردند و و برایش احترام زیادی قایل بودند نداشت. فقط یادش می آمد که او ریشش را در مقابل یک آینۀ نسبتاً بزرگ که دورش نقش و نگاری فلزی به رنگ طلا داشت می تراشید. او درحالی که عبای بلند و آهار زدۀ قهوه ای رنگش را به دوش انداخته بود بر روی تشکچه قطور و نرمی می نشست و ظرف مخصوص آب و صابون را هم که می باید فرچۀ

4- نبش قبر
[07 Jan 2016]   [ هرمز داورپناه]
آن روز وقتی مادر بزرگ داستان فرنگیس را برای بهروز تعریف کرد اوهیچ چیز خنده داری در آن ندید، اما، مادر بزرگ خودش در حین گفتن داستان چند بار به قهقهه خندید و پدر بزرگ هم که کمتر لب به خنده باز می کرد چند بارتبسم کرد و بعد، انگار که خجالت کشیده باشد، از جا بلند شد و به اتاق دیگر رفت. مادر که تازه از راه رسیده بود و بخشی از داستان را شنیده بود لبخندی زد و وقتی خنده های بلند مادر بزرگ را دید به خنده افتاد. اما بهروز و بابک حتی لبخند هم نزدند.

3 - ميز سه پايه
[05 Jan 2016]   [ هرمز داورپناه]
چند وقت بعد از ماجرای رو به رو شدن بهروز با کبری سیاه، بابک باز به فکر راه یافتن به دژ نفوذ ناپذیر مادر بزرگ، که در آن گونی های برگه هلو و غیره را انبار کرده بود، افتاد. حالا دیگرهر دو آن ها خبر داشتند که آن جا محل زندگی كبری سياه نيست. بهروز داستان روبرو شدن با کبری در ساختمان قدیم باغ را چند بار برای بابک تعریف کرده بود. اما بابك همیشه داستان بهروز را به مسخره گرفته و اصرار كرده بود كه مطمئن است كبری سياه در انباری سكونت دارد،

1-2 دوران کودکی **
[02 Jan 2016]   [ هرمز داورپناه]
خاطرات دوران کودکی انسان همیشه هم با مزه و لذتبخش و یا خنده دار نیستند اما از آنجایی که ما معمولاً حسرت چیزهایی را می خوریم که نداریم، وقتی چند سالی از آن دوران می گذرد بیشتر ماجراهایش برایمان شیرین و لذتبخش می شوند، به طوری که گاه و بیگاه برایشان دلتنگی هم می کنیم و به یادشان آهی هم می کشیم و مثلاً می گوئیم که "جوانی کجایی که یادت بخیر! ً یا " چه روزگاری بود ها!" و از این قبیل حرف ها که معمولاً آدم های سن و سال دار می زنند!

بنیاد آینده‌نگری ایران



چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ - ۱۳ دسامبر ۲۰۱۷

هرمز داورپناه

+ 10- سینه سرخ ها  هرمز داورپناه

+ 9- جناب دکتر...  هرمز داورپناه

+ 8 -انجمن هدایت  هرمز داورپناه

+ 7- مرد عوضی  هرمز داورپناه

+ 6 - بُزی  هرمز داورپناه

+ 5- پایانِ یک آغاز  هرمز داورپناه

+ 4- گرگ ها  هرمز داورپناه

+ 3- شتر دیدی ندیدی  هرمز داورپناه

+ ۲- خون آشام  هرمز داورپناه

+ کتاب ۲: نوجوانی - فصل اول: قهرمان  هرمز داورپناه

+ 46 – کودتا   هرمز داورپناه

+ 45- خروس جنگی  هرمز داورپناه

+ 44 – مرغ، یا خروس؟  هرمز داورپناه

+ 43- فرشته  هرمز داورپناه

+ 42 - سقوط ماه  هرمز داورپناه

+ 41- کرم ها  هرمز داورپناه

+ 40- سگ شکاری   هرمز داورپناه

+ 39- صاحبخانه  هرمز داورپناه

+ 38- نادر شاه افشار  هرمز داورپناه

+ 37- سرخ پوست ها   هرمز داورپناه

+ 36- آلبالو پلو  هرمز داورپناه

+ 35- آرسن لوپن  هرمز داورپناه

+ ۳۴- ارکستر گلاب دره  هرمز داورپناه

+ 33- زولبیا بامیه  هرمز داورپناه

+ 32- جریان نفت  هرمز داورپناه

+ 31 - کوچه قٌجَرا  هرمز داورپناه

+ 30- فرار از خانی آباد  هرمز داورپناه

+ ۲۹ - دزد  هرمز داورپناه

+ ۲۸ - زنبور ها  هرمز داورپناه

+ ۲۷- درس انشاء  هرمز داورپناه

+ 26- سینما بهار  هرمز داورپناه

+ 25- مردی در استخر  هرمز داورپناه

+ 24 - سفر عید  هرمز داورپناه

+ 23 – لوژ سواری  هرمز داورپناه

+ 22- ترور  هرمز داورپناه

+ 21- سیگار  هرمز داورپناه

+ 20- نیش عقرب  هرمز داورپناه

+ 19 - حمٌام عمومی  هرمز داورپناه

+ 18-اجننٌه   هرمز داورپناه

+ 17 – کازانوا  هرمز داورپناه

+ 16-آقای شمر  هرمز داورپناه

+ 15- حسین کرد شبستری  هرمز داورپناه

+ 14- بادبادک  هرمز داورپناه

+ 13– جناب سرهنگ  هرمز داورپناه

+ 12- گنجشک ها  هرمز داورپناه

+ 11- تیر و کمان  هرمز داورپناه

+ 10 – خانۀ سه راه جعفرآباد  هرمز داورپناه

+ 9- کاراگاه  هرمز داورپناه

+ 8- قلعه برفی  هرمز داورپناه

+ 7- لوکوموتیو   هرمز داورپناه

+ 6- آقا  هرمز داورپناه

+ 5- لولو   هرمز داورپناه

+ 4- نبش قبر  هرمز داورپناه

+ 3 - ميز سه پايه  هرمز داورپناه

+ 1-2 دوران کودکی **  هرمز داورپناه



info@ayandehnegar.org
©Ayandehnegar 1995